ضربدر

....................با ضــــــربـــــــدر است که میتوان انسانها را شناخت ....................

ضربدر

....................با ضــــــربـــــــدر است که میتوان انسانها را شناخت ....................

پیام های کوتاه
  • ۱۱ خرداد ۹۳ , ۲۰:۰۵
    آف

۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «موج وبلاگی» ثبت شده است

۰۶ارديبهشت
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
مرتضی استاجی

بچه مدرسه ای که بودم تقریبا انشای چهار پنج نفر از بچه های کلاسمون رو من می نوشتم و خیلی هم مورد استقبال دوستانم قرار می گرفتم 

زنگ تفریح قبل از زنگ انشاء ،برای من مکافاتی شده بود ؛جمع می شدند دور من و عده ای ایده می گرفتند و عده ای کل متن رو.

 البته چون کمی مایه مذهبی داشتم و می ترسیدم رفیقم به دروغ نیفتد بهشان میگفتم من میگویم شما بنویسید که اگر استاد گفت کی انشاءت را نوشته بگی خودم نوشتم!!!

توی یکی از این انشاء ها که خودم نوشتم استادمان گفت تو قوه ی نوشتن ات بالاست به نوشتم ات ادامه بده. م کارخانه قند بود که در دلم آب شد

***

توی طلبگی جا برای نوشتن زیاد بود ، از یادداشت برداری سرکلاس و منبر های اساتید مختلف 1   تا نشریه و  تابلوهای اعلانات سیاسی و علمی تا خاطرات دفتر هام.

اما یکی از جاهای جالبی که نوشتن من رو شد و البته بازخوردشم دیدم  وقتی بود که مسئول صبحانه مدرسه شده بودم....

 پایه چهارم بودم که  دیدم یه کاری روی زمین مونده اونم اینه که خیلی از طلبه ها بدون صبحانه وارد کلاس می شن و خیلی خوشبین باشیم ساعتای ده ، یازده به فکر یه صبحانه باشن و تا بخوان کاری کنن کلاس بعدیشون شروع شده و بنابراین تو ساعتای استراحت ده و یازده از چند تا حجره چند نفر دارن میدون و توی یه دستشون کتابه و توی یه دستشون لقمه نون و کفششون هم دارن به زور تا طبقه همکف که کلاسشون برگزار میشه میارن!!!

با چند نفر به صورت نیمه خودجوش دست به کار شدیم...

از بچه ها پول گرفتیم  2 و یا علی رو گفتیم ...

روزهای خوبی بود و لحظات به یاد ماندنی خوبی رو داشتیم

البته این حرکت نیمه خود جوشبه روز دهم نرسید  ؛ مدرسه بنا گذاشت که خودش دست به کار شود و صبحانه را خودش بدهد و فکر کنم تاالان هنوز ادامه دارد

حالا اینها همه چه ربطی داشت به نوشتن!؟؟

یادمه برای معرفی این کار و این مساله بنده متنی رو نوشتم به صورت طنز و البته بر اساس یک روایت 3  ؛البته به هیچ کس اعلام نشد که نویسنده اش کیست

بعد این نوشتن خیلی ها آمدند و از من پرسیدند کی بود نویسنده این متن ولی به کسی لو ندادیم

خلاصه اینکه آنجا چون بروز و ظهور داشت این نوشتن؛ به نوشتن رغبت پیدا کردم

***

اما وبلاگ نوشتن مزه ای دیگه داره حس و حال دیگه ای هم داره بهرحال سیل مخاطبی که در این وبلاگ از اقشار مختلف جامعه و از اقصی نقاط جهان این مطالب را می خوانند و نظر می دهند خودش برای آدم معنای خوبی دارد

***

همه اینها یعنی دیده شدن آدم برای دیده شدن اش کار می کند و از دیده شدنش  لذت می برد

جایی می خواندم ، هنرمند تمام عشقش دیده شدن است

***

دیده شدن!!!

بیشتر بیاندیشیم

***

در راستای موجی سازی وبلگ های مجموعه 

دیگر موجی ها (چرا وبلاگ می نویسیم؟)

حمید آقا

آقا  حمید

سید

هادی

محمد

فرجاد

محسن

***

1. سه چهار سررسید از سخنان اساتیدم پر شده و گهگاه بهشون مراجعه میکنم و انگار برای اولین بار است که می خوانم

2. فکر کنم 9 هزار تومن شد

3. البته الان که جستجویی کردم تقریبا سندی برای روایتش نیافتم "لقمه اصباح مسمار البدن" البته بی سند نیست

مرتضی استاجی
۲۶مهر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
مرتضی استاجی
۲۶مهر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
مرتضی استاجی
۲۶مهر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
مرتضی استاجی
۱۸مهر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
مرتضی استاجی
۱۸مهر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
مرتضی استاجی
۲۲خرداد

 

پیوست

آقا جان اون نامه که براتون فکس شد همش تشریفات بود ولی من نمیخام برای همچین مراسمی شما رو با تشریفات دعوت کنم.

یک عمره از شما جدام یک عمره هی میگم آقا خوب شدم آدم شدم بیا،بیا توی این دلم؛ این دلم فقط جای شماست، شماهم بدون اینکه به روم بیاری با خوشحالی میای یه مدت توی دلم.

اماچند وقت میگذره و باز این قلبم زنگار میزنه وضعش نابسامون میشه و شما مجبور می شید ازین قلب زنگار زده اسباب کشی کنید و برید

آقا امشب شب مهمیه مراسم میدونی کجاست آقاجان!؟

مراسم رو گرفتم توی دلم توی قلب زنگازده ام میخواهم بیای بیای تا بازم منت بذاری روی سرم

یه اعتراف هم بکنم آقاجان ...

توی نامه اصلی اسم مراسم رو نوشته بودم شبی با امام ولی اسم مراسم درستش شبی بی گناهه میخام یه شب فقط یه شب، فقط برای تو باشم، فقط یه شب تیر به قلب شما نزنم، فقط یه شب اگه اومدید توی قلبم باز از گناهام دلتون نرنجه

نمیدونم چی بگم دلتون راضی میشه که بازم توی قبلم بیاید ولی از ته قلبم بهتون میگم  آقاجان دوستت دارم

 

منتظرم تا بیایی و چشمانم کفشهای شما بشود

قربان شما مرتضی

 

مرتضی استاجی