ضربدر

....................با ضــــــربـــــــدر است که میتوان انسانها را شناخت ....................

ضربدر

....................با ضــــــربـــــــدر است که میتوان انسانها را شناخت ....................

پیام های کوتاه
  • ۱۱ خرداد ۹۳ , ۲۰:۰۵
    آف

۴ مطلب با موضوع «ضربدریات» ثبت شده است

۰۷مرداد

سحرها اگر بیدار بود...

مرتضی استاجی
۲۳فروردين

خواستم به همه عزیزانی که میان اینجا سر میزنن سه نکته رو عرض کنم:

اول: هدف از بوجود آمدن این وبلاگ نه "فقط نوشتن" است و نه "فقط خواندن" و نیز نه نوشتنی برای "آموختن" یا نوشتنی برای "دیده شدن".

بلکه آنچه نگارنده را مجاب کرد برای تاسیس  وبلاگ این بود : نوشتن برای پیشرفت و تعالی . یعنی به اینجا که اکثرا دوستان بنده بیننده آن هستند آمده ام تا دوستان بخوانند و مرا پیشرفت دهند و مهم ترین کمک برای پیشرفت  نقد است لذا از نقد اینجانب فروگذار نکنید و رویه خود را از "فقط خواندن" تغییر دهید.

نکته بعدی اینست عده ای عاشق لینک اند چه بشوند چه بکنند ،شایان ذکر است که بنده از هردو نوع عشق فوق الذکر محرومم برای همان نکته بالا فتامل.

و نکته سوم : ازین به بعد به مطالب من ستاره بده از منفیی پنج تا مثبت پنج یعنی اگه حوصله تایپ کردن نظرتو نداشتی حداقل عدد بنویس به معنای تعداد ستاره ها.

میخوای از همین مطلب شروع کن....



 

مرتضی استاجی
۰۹اسفند

من عاشق متن ام...

دل من از هرچه حاشیه و حاشیه نویسی ست به درد می آید.حاشیه ،تمام متن ها را به فراموشی می برد و نان متن ها را آجر می کند.همه ما صدها بار دیده ایم که خبرنگارها به جای اصل ماجرا در پی حاشیه اجلاس اند.

 واگر روزی،اگر روزی گذرم به این پاورقی نویس بیافتد او را از این طرف اتاق به آنطرف میکشانم  و محکم اورا به دیفال میزنم و به اوخواهم گفت : اگر تو نبودی ،آن روز در کلاس برای اینکه استاد تو را به ما بفهماند نییییم ساعت از عمرمن و دوستانم تلف نمی شد.

 واز او می پرسم : اگر آنچه مینویسی آسانتر از متن است،که شعور مخاطب را نادیده گرفته ای و اگر از آنچه اصل است سختتر است خواننده را گیج و مات  می کنی ! پس چرا مینویسی؟ بگذار مشغول متن  باشند.

و متنفرم از مردمی که برای خواندن متن، ابتدا پشت جلد را می بینند که قیمتش را ببینند و یا تمام آنچه منم را در عرض بیست ثانیه بدانند و...

من عاشق متن ام...

وبر روی هرچه غیر متن است ضربدر  میزنم

مرتضی استاجی
۰۸اسفند

دیشب برای دخترم خواستم کمی خشکبار بگیرم به دکان که رفتم چشمم به بادام زمینی ها افتاد یه لحظه ذهنم رفت به سالهای چهل چهل دو و  بدون مکث به آقای فروشنده گفتم همین . خوب من با بادام زمینی خاطره ی خوشی دارم...


اگه میخای این خاطره دل نشین رو بخونی باید یه لحظه تصویر مات بشه

ادامه مطلب رو بزن تا تصویر مات بشه

مرتضی استاجی