ضربدر

....................با ضــــــربـــــــدر است که میتوان انسانها را شناخت ....................

ضربدر

....................با ضــــــربـــــــدر است که میتوان انسانها را شناخت ....................

پیام های کوتاه
  • ۱۱ خرداد ۹۳ , ۲۰:۰۵
    آف

۷ مطلب با موضوع «داستان» ثبت شده است

۱۳ارديبهشت

نشسته بودم توی تاکسی

یه وقت دیدم از پشت سر یکی داره نوربالا میزنه راننده تاکسی با آرامش غیرفابل وصف بهش راه نداد.

راننده نوربالازن از سمت راست سبقت گرفت و داد زد "عامو چرا نمیری یه ساعته نور بالا میزنم...."

راننده فقط لبخندی ملیحانه زد...

رسیدیم به چراغ قرمزکه دیدم نوربالازن کنارمون وایستاده و دوباره شروع کرد به ناسزا گفتن.

راننده بازم با آرامش گفت خوب مگه کجا میخای بری الان اومدی پشت چراغ قرمز وایستادی

نوربالا زن گفت : میخام برم سر .... ق....ب...م

چراغ سبز شد....

نوربالازن که جلو افتاد رو کردم به راننده و گفتم شما عصبانی نشید  مگه چی شده ما آدما زود عصبانی میشیم و نباید دعوا درست کنیم حالا طرف ته تهش با خودش میگه یارو بی عرضه بود و زور منو نداشت.

چشمت روز بد نبینه...

راننده پاشو گذاشت روی گاز

رسید به نوربالازن

پرید بیرون

حالا بزن کی بزن

و من مات ومبهوت....

....................................

نتیجه می گیریم که :  باید به جای نور بالا زدن، فقط بوق زد

مرتضی استاجی
۰۹ارديبهشت

بسم الله

اندک اندک صفوف نماز جماعت برای اقامه نماز آماده می شود.

صدای موذن از  بلندای دیوار مسجد به گوش میرسد  : حی علی الصلوه...

رفته رفته کل فضای مسجد پرمیشود که اذان بلال به قطعه آخرش میرسد

دقایقی از تمام شدن اذان بلال می گذرد و کم کم همهمه فضای مسجد را پر می کند.

***********************

چشم های متعجب همه به سمت  در میرود

 زنی از پشت پرده صدا می زند : چرا نماز را شروع نمی کنید یا رسول الله...

پیرمردی صدا صاف میکند: هنوز پیامبر نیامده اند.

کم کم همهمه ها به ناراحتی تبدیل می شود.
بزرگی می گوید: کسی به دنبال رسول خدا برود نکند خدای نکرده...

در همین لحظه بلال کلام او را قطع می کند و می گوید : من می روم.

بلال کفش های پینه بسته اش را می پوشد و به راه می افتد.

************************

در میانه راه می ایستد دست روی قلب خود می گذارد به شدت می تپد و اشک از چشمانشش سرازیر میشود باخود زمزمه میکند نکند... زبان بلال ....لال.....

دوباره میدود که به ناگاه رسول خدا را مشاهده می کند.

چیزی را می بیند که لحظه ای همان جا خشکش میزند.

*******************

رسول خدا خم شده به و کودکی پشت حضرت سوار است.

بلال چشم تیز می کند تا ببیند حسن است یا حسین .

با تعجب می بیند کودک از فرزندان رسول خدا نیست...

بلال باشتاب می دود که کودک را به زمین بگذارد که رسول خدا با نگاهی به او میفهماند مزاحم کار ما نشو

پس از لحظاتی حضرت رو به بلال ـ آرام که بچه ها متوجه نشوند ـ می فرماید: برو و چند عدد گردو بیاور.

بلال با عجله به سمت درب خانه ی دوستی در آن نزدیکی می دود تا هشت گردو از آنان به قرض بگیرد.

رسول خدا رو به کودک می کند و می فرماید: آیا مرکب خود را با هشت گردو به بلال می فروشید؟

*****************

پیامبر در راه مسجد است : برادرم یوسف را با ثمن بخس فروختند و مرا با هشت گردو.

 

 

مرتضی استاجی
۱۳اسفند

آنچه گذشت :

دایی مسئول : بی دست و پا

موتور سوار : مبهوت

بزرگترین کوچولو: متعجب

کوچولوی متوسط : سائل

کوچولو ترین کوچولو : نگاهش به دستمالی است که روی دستش انداخته اند تا خون ها را بگیرد...

مرتضی استاجی
۰۸اسفند

دیشب برای دخترم خواستم کمی خشکبار بگیرم به دکان که رفتم چشمم به بادام زمینی ها افتاد یه لحظه ذهنم رفت به سالهای چهل چهل دو و  بدون مکث به آقای فروشنده گفتم همین . خوب من با بادام زمینی خاطره ی خوشی دارم...


اگه میخای این خاطره دل نشین رو بخونی باید یه لحظه تصویر مات بشه

ادامه مطلب رو بزن تا تصویر مات بشه

مرتضی استاجی
۰۴اسفند
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
مرتضی استاجی
۱۰بهمن

انتخاب سوژه ی ناب یکی از مهم ترین رکن های نوشتن داستان است و البته اینکه نویسنده چگونه به آن بپردازد و حق آن را ادا کند هم حائز اهمیت است.

 از بهترین کسانی که دارای این دو ویژگی ست بهزاد بهزادپور است. همو که ما  او را با خداحافظ رفیق شناختیم واوج هنر و قلمش را درشب آفتابی تحسین کردیم.

کتابی که از ایشان قصد دارم معرفی کنم امپراطور عشق است.

اگرچه قلم داستانی این کتاب هم طراز موضوعش نیست لیکن  سوژه ی آن بسیار ناب و نو  است.



داستان مربوط می شود به بعد از واقعه اصحاب فیل ، که خواهر ابرهه به اسارت آن اعراب متعصب در می آید و ...

ادامه جالب داستان را از کتاب مطالعه کنید...

برای مشخصات کتاب به ادامه مطلب رجوع کنید

مرتضی استاجی
۰۳بهمن

با دوتا از دوستام نشسته بودیم که یکیشون رفت توی اینترنت  و یک داستان رو شروع کرد به خوندن. دو ، سه دقیقه ای طول کشید بعد که تموم شد به من نگاه کرد. و منم گفتم افتضاح بود  نویسنده چقدر بد نوشته بود اطناب داشت اصلا داستان قشنگی نبود. این رفیق ما به من و من افتاد.

و اون دوست دیگه گفت : .... وبلاگ خودش بود که خوند.

 جاخوردم

جای من بودی چیکار میکردی ....


                                      

مرتضی استاجی