ضربدر

....................با ضــــــربـــــــدر است که میتوان انسانها را شناخت ....................

ضربدر

....................با ضــــــربـــــــدر است که میتوان انسانها را شناخت ....................

پیام های کوتاه
  • ۱۱ خرداد ۹۳ , ۲۰:۰۵
    آف

۶ مطلب در اسفند ۱۳۹۲ ثبت شده است

۱۳اسفند

آنچه گذشت :

دایی مسئول : بی دست و پا

موتور سوار : مبهوت

بزرگترین کوچولو: متعجب

کوچولوی متوسط : سائل

کوچولو ترین کوچولو : نگاهش به دستمالی است که روی دستش انداخته اند تا خون ها را بگیرد...

مرتضی استاجی
۱۰اسفند

 برای شیرین نمودن دهان و شادباش در عروسی ها و مراسم جشن فقیران و ندارها و وقتی پدری بخواهد پول بچه اش را کش برود کاربرد بسیار زیادی دارد و این همه سود و هزار ها فایده دیگر مربوط به  همین شکلات خودمان است.

و همین ماده شیرین گول زن درآمد زا را بر سر مزار عزیزان خود می برند و به مهمانان خود تعارف میکنند تا دهانشان را شیرین کنند!

برای یافتن این ماده باید به بازار و مخصوصا به قنادی ها رفت و از دوهزار تومان دارد تا شاید... بیست هزار تومان ولی بهرحال آنچه معمولا من و تو میخوریم کیلویی شش هزارتومان است!

چرتکه بیانداز قیمت من و تو چقدر است؟؟؟

و فایده ما چقدر؟

اندازه چند کیلو شکلات ؟


مرتضی استاجی
۰۹اسفند

آنها بدنبال کادر عکس خود هستند

و تو در

حاشیه اجلاس!


مرتضی استاجی
۰۹اسفند

من عاشق متن ام...

دل من از هرچه حاشیه و حاشیه نویسی ست به درد می آید.حاشیه ،تمام متن ها را به فراموشی می برد و نان متن ها را آجر می کند.همه ما صدها بار دیده ایم که خبرنگارها به جای اصل ماجرا در پی حاشیه اجلاس اند.

 واگر روزی،اگر روزی گذرم به این پاورقی نویس بیافتد او را از این طرف اتاق به آنطرف میکشانم  و محکم اورا به دیفال میزنم و به اوخواهم گفت : اگر تو نبودی ،آن روز در کلاس برای اینکه استاد تو را به ما بفهماند نییییم ساعت از عمرمن و دوستانم تلف نمی شد.

 واز او می پرسم : اگر آنچه مینویسی آسانتر از متن است،که شعور مخاطب را نادیده گرفته ای و اگر از آنچه اصل است سختتر است خواننده را گیج و مات  می کنی ! پس چرا مینویسی؟ بگذار مشغول متن  باشند.

و متنفرم از مردمی که برای خواندن متن، ابتدا پشت جلد را می بینند که قیمتش را ببینند و یا تمام آنچه منم را در عرض بیست ثانیه بدانند و...

من عاشق متن ام...

وبر روی هرچه غیر متن است ضربدر  میزنم

مرتضی استاجی
۰۸اسفند

دیشب برای دخترم خواستم کمی خشکبار بگیرم به دکان که رفتم چشمم به بادام زمینی ها افتاد یه لحظه ذهنم رفت به سالهای چهل چهل دو و  بدون مکث به آقای فروشنده گفتم همین . خوب من با بادام زمینی خاطره ی خوشی دارم...


اگه میخای این خاطره دل نشین رو بخونی باید یه لحظه تصویر مات بشه

ادامه مطلب رو بزن تا تصویر مات بشه

مرتضی استاجی
۰۴اسفند
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
مرتضی استاجی